مرد رفتگر ارزو داشت برای یک بار هم که شده موقع شام با خانواده سر سفره ی کوچکشان باشد وباهم غذا بخورند او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند...هر شب ازراه نرسیده به حمام کوچکی که گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه را میشست...تنها هم سفره ی او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفتگر خستگی و مدرسه فردای بچه ها را بهونه میکرد و همین بود که ارزو او همچنان دست نیافتنی مینمود.
یک شب شانس اورد و یکی ازماشینهای شهرداری اورا تا نزدیکی های خانه ش رساند و او با یک جعبه شیرینی و چند پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید...وقتی پدر سر سفره نشست هریک از فرزندان به بهانه ای با پدر شام نخوردند!دلش بد جور شکست وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی انها را از اشپز خانه شنید:چقدر امشب گشنگی کشیدیم!بد شانسی بابا زود اومد خونه.با اون دستاش که از صبح تا شب تو اشغالهای مردمه!ادم حالش به هم میخوره باهاش غذا بخوره!!!!
سلامتی همه ی رفتگرای عزیزمون...
نظرات شما عزیزان:
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان دخترانه هاى من و آدرس september1999.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 3
بازدید ماه : 3
بازدید کل : 4797
تعداد مطالب : 40
تعداد نظرات : 58
تعداد آنلاین : 1